چون حباب از یکدلان باده نابیم ما


از هواداران پا بر جای این آبیم ما

بر دلی ننشیند از گفتار ما هرگز غبار


ماهیان بی زبان عالم آبیم ما

می شود روشن ز خاموشی چراغ عاشقان


در هلاک خویش چون پروانه بی تابیم ما

راحت دنیا حجاب دیده بیدار نیست


بر بساط گل چو شبنم غنچه می خوابیم ما

نارسایی های طالع مانع است از اتحاد


ور نه با موی میان یار همتابیم ما

فقر را از دیده بد پرده داری می کنیم


گر به ظاهر در لباس صوف و سنجابیم ما

کاروان ما سبکباران نمی داند مقام


صفحه خاک است چون آیینه، سیمابیم ما

نیست ممکن افتد از پرگار، سیر و دور ما


در محیط آفرینش همچو گردابیم ما

غافلیم از ترکتاز چرخ صائب از غرور


پیش پای سیل بی زنهار در خوابیم ما